خداحافظی از دوران بارداری

قلب من و تو را
پیوند جاودانه مهری ست در نهان
پیوند جاودانه ما ناگسسته باد
تا آخرین دم از نفس واپسین من
این عهد
بسته باد..............
سلام دختر نازم.
٦روز دیگه باقیمونده تا تو به دنیا بیای و قدمهات رو زمینی کنی، د ر واقع دوران جنینیت داره تموم میشه... من پر از احساسم،احساسات کاملا ضد و نقیض...پر از استرس،پر از هیجان ،پر از شادی، پر از نگرانی،پر از ترس،پر از انگیزه برای ادامه زندگی و ...
با فهمیدن حضور تو و شروع بارداریم،دنیای من و بابا حسابی عوض شد و یک رنگ و بوی دیگه ای به خودش گرفت و تمام فکر و خیال و آرزوهامون در تو خلاصه شد و اینده مون رو باتو دیدیم.
از همون روز اول من و بابا از خواسته های خودمون گذشتیم و تو همه ی مواقع شرایط حضور تو رو در نظر گرفتیم و تلاش کردیم.
ما نه ماه رو با هم طی کردیم و نه ماه با تصور حضور تو و تصویر چهره تو فقط و فقط انتظار کشیدیم و من از لحظه لحظه این نه ماه لذت بردم.
از وقتی که برگه جواب مثبت ازمایش بارداریم رو بابایی به دستم داد تورو حس کردم و وجودت رو باور کردم...
بیشتر از هرکسی با تو صحبت کردم و با تو زندگی کردم. از روز اول عاشقت شدم و با تکامل تو و بزرگ شدنت، عشق من هم عمیق تر شد و حالا که زمان به دنیا اومدنت نزدیکه واقعا عشق مادرانه رو با تمام وجودم احساس می کنم و به خودم برای داشتنت می بالم عزیزم.
دلم برای تمام روزهای دو نفره مون تنگ می شه، روزهایی که تو وجود نازنینت رو با بد حالی و حالت تهوع و خستگی به من نشون دادی، روزهایی که حرکات ریز و ضعیفت رو حس کردم، روزهایی که با حرکت پاها و دستهای کوچولوت و چرخیدنهات و سکسکه های طولانیت باعث حرکت شکمم به این سمت و اون سمت شدی، برای لحظه ای که اولین بار در شش هفتگی تو مونیتور سونوگرافی با یک قلب کوچولوی تپنده دیدمت، برای زمان شنیدن صدای قلبت، برای لحظه ای که فهمیدیم تو یک دختری و من و بابا کلی خوشحال شدیم،برای تمام اون زمانهایی که رو تخت سونوگرافی دکتر دراز می کشیدم و ایت الکرسی می خوندم تا تو سالم باشی، برای اون لحظه هایی که با دیدن تصویرت من و بابا به هم لبخند عاشقانه میزدیم، دلم برای کوچیک شدن لباسهام و شکم قنبه و راه رفتن های اردکی و حتی دردها و امپولها هم تنگ میشه...و این روزها دیگه پایان همه این تجربیات شیرین...چقدر دلم برای همه چیز تنگ میشه...حضور تو تجربیات زیادی رو برام به همراه داشت و تو همسفر خیلی خیلی خیلی خوبی تو این نه ماه برای مامان بودی دخترکم.
و حالا قرار از تاریخ ٩٢/٩/٢٠یک زندگی کاملا متفاوت و جدیدی رو با حضور تو تجربه کنیم و این خیلی هیجان انگیزه...
با اینکه دوران بارداریم برام کلی خاطره به همراه داشت، اما با تمام این خاطرات زیبا میخوام خداحافظی کنم و به استقبال تو بیام.می دونم آینده با حضور تو و عشق به تو خیلی روشن و زیبا خواهد بود...خدا به من و بابا خیلی لطف کرد که یک معجزه کوچولو اما در عین حال بزرگ بهمون عنایت کرد.
تو معجزه زندگی ما هستی آوینا.
بی صبرانه منتظر شنیدن صدای اولین گریه تو و دیدن روی ماهت و بوییدن و بوسیدنت هستم و تو رو با تمام وجودم می خوام.
می دونم راه سختی رو پیش رو دارم اما از هیچ چیز نمی ترسم و تمام سعی ام رو می کنم تا از پس همه بی تجربگی ها و سختی ها بر بیام و یک مادر خوب برای تو باشم(البته با کمک بابایی و خانواده).
دخترم،آوینا می خوام این رو بدونی که تو گنج بزرگ زندگی من و بابا هستی.
امید زندگی مامان و بابا ، با به دنیا اومدنت زندگیمون رنگ تازه ای به خودش می گیره وکلی رنگین کمونی میشه...نفسم ما منتظر تمام اولین هایی هستیم که قرار با تو تجربه کنیم و از خدا می خوام که بهترین ها رو در مسیر زندگی مون قرار بده.
دلم برای دوران جنینیت خیلی تنگ میشه، اما بی اندازه منتظر در آغوش کشیدن و دیدنت هستم تا ابدیت...
٩٢/٩/١٤




خداحافظی از دوران بارداری
